پادکستجدید

کلاس آنلاینجدید

تالار گفتگوجدید

بايگاني

تماس آموزش آواز امروز

پنجشنبه, 25 آبان 1385


دوست عزیزم مسعود این فیلم کوتاه را به یاد محمد اوراز ، اولین ایرانی فاتح اورست ، ساخته است. محمد ، با کمال تاسف جان خود را در یکی از ارتفاعات پاکستان از دست داد و جاودانه شد . مسعود می گوید محمد اوراز برای او تداعی گر آرش کمانگیر بوده است ، و از این رو آواز آرش را بر روی این فیلم گذاشته است. لازم به ذکر است کسی که در نقش محمد اوراز ظاهر می شود ، مهدی نجف زاده است.
Forever Fire


  تصنیف ز من نگارم

زمن نگارم حبیبم خبر ندارد
به حال زارم عزيزم نظر ندارد حبیب من آخ
به حال زارم عزيزم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود
دل من از من حبیبم خبر ندارد عزيز من آخ
دل من از من حبیبم خبر ندارد

كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست
كجا پرد مرغ حبیبم كه پر ندارد
كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد حبیب من آخ
كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد

بهار مضطر عزيز من آخ منال ديگر
كه آه و زاری اثر ندارد

همه سياهی عزيزم همه تباهی حبیب من آخ
مگر شب ما عزیزم سحر ندارد عزیز من آخ
مگر شب ما حبیبم سحر ندارد

امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق
كه غير خون جگر ندارد

همه سياهی عزيزم همه تباهی حبیب من آخ
مگر شب ما عزیزم سحر ندارد حبیب من آخ
مگر شب ما عزيزم سحر ندارد

ز هر دو سر بر سرش بكوبند
كسی كه تيغ عزيزم دو سر ندارد حبیب من آخ
كسی كه تيغ عزيزم دو سر ندارد

همه سياهی عزيزم همه تباهی حبیب من آخ
مگر شب ما عزیزم سحر ندارد حبیب من آخ
مگر شب ما عزیزم سحر ندارد.

(ملک الشعرای بهار)

:شعر
تصنیف ماهور ساخته غلامحسین درویش (درویش خان). اجرای من در ماهور فا با مترونوم 60.

نوت آن را که از کتاب تصنیفهای استاد دوامی ، نگارش فرامرز پایور تصویربرداری کرده ام در زیر مشاهده می کنید. نوت آن در ماهور سل نوشته شده است و اجرای من در جاهایی با آن متفاوت است.

اگر با ماوس روی تصویر نوت بروید بزرگ می شود و اگر روی آن کلیک کنید کوچک می شود.


:موسيقي

نگاهی به هنر (5)
هنر برای انسان یا انسان برای هنر؟

در اینکه هنر ، مخلوق انسان است تردیدی نیست ، و طبیعی است که همچون سایر مخلوقات ، باید در مرتبه ای پایین تر از خالق خود بنشیند. اما بشر گویی خاصیتی دارد که زود دلباخته مخلوقات خود می شود و طی یک فرآیند معجزه آسا خالقیت خود را فراموش می کند و بنده مخلوق خود میگردد.

رابطه انسان با هنر هم از خالقیت شروع می شود و نهایتا به بندگی می کشد. هنری که برای خدمت به بشر آفریده شد ، بشر را به خدمت خود میگیرد. اینکه خالق هنر کس دیگری باشد موضوع مسئله را عوض نمی کند. مهم این است که آفریده بشر ، خود در مقام خدایی می نشیند. انسان باید در مقابل آن کرنش کند ، و او را در مرتبه ای بالاتر از خود بنشاند.

مثالی بزنم تا منظورم را روشن تر بیان کنم: موقعی که بشر دریافت که به زیر و بمی صداها حساس است و با کنار هم گذاشتن صداهای زیر و بم حالتی در او ایجاد می شود ، جستجو کرد تا بیابد چگونه این زیر و بم ها را در کنار هم بگذارد تا خوشایندی آن بیشتر شود و بدین گونه موسیقی را آفرید: چگونه در کنار هم گذاشتن صداهای زیر و بم برای ایجاد لذت شنیداری. تا اینجا هنوز موسیقی در خدمت بشر است چون باید خودش را چنان تغییر دهد تا به مذاق بشر خوش آید. اما به مرور زمان رابطه معکوس می شود و این بشر است که باید خود را با موسیقی میزان کند وگرنه نه آن را می فهمد و نه از آن لذت می برد. اگر بگوید از فلان موسیقی لذت نمی برد می گویند سوادش را ندارد یا شعورش قد نمی دهد یا فرهنگش را ندارد. اینجاست که انسان در مقابل موسیقی تحقیر می شود. موسیقی که آمده بود تا به انسان لذتی بدهد ، اکنون می خواهد انسان را به گونه ای تغییر دهد که از آن لذت ببرد. قبلا انسان موسیقی را می ساخت ، اکنون موسیقی است که انسان را می سازد.

این وارونگی در همه پدیده های بشری به چشم می خورد:

مذهب که توسط بشر انتخاب میشود تا خدمت او را بکند و در پیمودن راههای پر سنگلاخ زندگی به او کمک کند ، انسان را به خدمت خود میگیرد. اگر کسی بگوید این مذهب برای من کار نمی کند می گویند قرار نیست مذهب برای تو کار کند ، تو باید برای مذهب کار کنی.

حکومت که زاییده مردم است و قرار است اسباب آسایش و امنیت را فراهم کند ، وسیله ای می شود برای به صلابه کشیدن همان مردمی که آن را انتخاب کرده بودند. اگر چه در این وارونگی نقش مردم زیاد به نظر نمی آید و همه کاسه ها بر سر حکومت شکسته می شود ، در واقع امر چنین نیست. خود مردم هستند که تن به این رابطه می دهند.

مهمترین عامل پیدایش این وارونگی ، از خود بیگانگی است. بشر برای رسیدن به حداقل انرژی ، خود را به سادگی واگذار می کند. به هنر ، به مذهب ، به حکومت ، به علم ، به فلسفه ، به عرفان ، به اجتماع ، به سنت ، به تاریخ، و به هزار چیز دیگر که از قضا همه مولود و مخلوق خود او هستند. نتیجه این واگذاری آن است که اختیار از دست او بیرون می رود ، در مرتبه ای فروتر ار مقام خود نشانده می شود و به جایی برده می شود که الزاما خواسته خود او نیست ولی باید کرنش کند چون در مقام کرنش قرار گرفته است.

چاره چیست؟ چگونه می شود از این مقام بندگی بیرون نشست؟ من برای آن فقط یک چاره می شناسم و آن اینکه انسان خود را به هیچ چیز واگذار نکند و بداند که او خود اصل اصیل هستی خود است. از هیچ چیز برای خود بت نسازد. هیچ چیز را برای خود مقدس نکند. بداند که هنر برای اوست ، شعر برای اوست ، ادبیات برای اوست ، مذهب برای اوست و اگر اینهمه برای او نیستند ، او هم برای آنها نباشد.

-------------------------------

دوست عزیزم مسعود ، در رابطه با پست قبلی در باره حافظ مطلبی در بخش نظرات نوشته است که دریغم می آید از چشم شما پنهان بماند . حتما آن را در صفحه قبلی بخوانید. من که هنوز از باده او مستم.

:نکته

November 16, 2006 | نظر شما (9)

<< قبلي

بعدي >>





اگر مایلید از به روز شدن آوازها خبردار شوید آدرس ایمیل خود را در اینجا وارد کنید و دکمه ارسال را بزنید :