اکبر گنجي


تا آزادی گنجی ، آوازهای روزانه من در باره او خواهد بود و نام و عکسش بر این صفحه خواهد ماند ...

  تصنیف رنگهای طبیعت

در گلستان از طبیعت
بین چه سان گشته عیان اسرار پنهان
پر شد از سبزه و گل دامان بستان
شد عیان گل به گلستان دور غم شد به پایان
شورش مرغان شد ز گردون به کیوان
رخ تو و رخ گل هر دو با هم ، دل من و دل تو کرده خرم
با عشق تو یکسره می سوزم ، با هجر تو یکدله می سازم
پرده ز رویت باز کن ، مهر و وفا آغاز کن ، جان من آخر کن رحمی
خیز به بستان ای گل خندان جامه گلگون پوش
باده گلگون رغم رقیب و گنبد گردون نوش
رو به چمن کن دیده بینش باز از هم
منظره گل بنگر و دل کن شاد و خرم
چند به ذلت در دوران ، سوزم و سازم با هجران
ز آتش عشقت سوخت همه سر و سامانم ، دل و ره و ایمانم
دل تو تا کی در ره جهل و پستی ، سر تو تا کی خالی از شور مستی
فصل بهار از آب چو آتش خیز به مینا کن
مرغ چمن از نغمه دلکش واله و شیدا کن

( شیدای اصفهانی)

:شعر
تصنیف افشاری ، ساخته عبدالحسین برازنده. نوت آن را که از کتاب "خزان عشق" مهرداد ترابی تصویر برداری شده از اینجا دریافت کنید. نوت آن در افشاری دو نوشته شده و من هم آن را در همان مایه دو ولی با مترونم 95 خوانده ام . اجرای اصلی این تصنیف توسط مرحوم تاج اصفهانی در افشاری لا بوده که 4.5 پرده از آنچه من خوانده ام بالاتر است. نمی دانم نوار این تصنیف تند شده یا اینکه مرحوم تاج واقعا اینقدر زیر خوانده است. به هر حال به نظر من زیباترین و حیرت انگیز ترین کار اوست.
این تصنیف را برای گل جمال آشپز باشی عزیز خواندم. امیدوارم مورد پسند او ، همسر گرامیش و شما واقع شود.

:موسيقي

شعر این تصنیف قدری آشفته است و عاقبت معلوم نمی شود که مشکل سراینده چه بوده است ولی قدر مسلم به دوره کشف حجاب بر میگردد که ترانه سراها تلاش می کردند خانمها را متقاعد کنند که پرده از رخسار برگیرند و جامه گلگون بپوشند و در صحن بستان حاضر شوند. هر چند که آن قصه پر غصه مستوری یک طرفه تحمیلی هنوز هم پابرجاست ، من فعلا با آن قسمتش کاری ندارم و دعوت سراینده به طبیعت را بهانه می کنم تا نکته ای بگویم و باب گفتگویی باز کنم.
فکر کنم با نکته ای که در آواز قبلی در باب عشق گفتم ، بسیاری را از خود راندم و بدون تردید با ذکر نکته امروز هم عده دیگری از من قطع امید خواهند کرد ولی در راستای پروژه دوست یابی ناچارم این حقیقت را آشکار کنم.
در زمانه ای که همه بر شهپر دانش سوارند و در آسمان پیشرفت و ترقی پرواز می کنند ، گفتن این که دانش و تکنولوژی ، گوهر گرانبهایی از انسان ستانده اند و در ازا خرمهره ای بی مقدار به او داده اند ، گران می آید. ما ابنای آدم میراث طبیعی میلیون ساله خود را به محصولات مصنوعی همنوعان خود به رایگان فروخته ایم و به اعتقاد من چاره ای نداریم جز اینکه یک به یک آنچه را که فروخته ایم پس بگیریم. خروسمان را ، اسبمان را ، بزهایمان را، زمین مان را ، درختهایمان را ، آسمانمان ، خورشیدمان ، سکوتمان ، دوستهایمان ، صداقتمان ، سادگیمان ، کارکردن مان ، پدر ها و مادرهایمان به یکدیگر نیاز داشتن مان ، خستگی تنمان و آسودگی خیالمان. همه اینها را باید پس بگیریم اگر چه به نداشتن شان عادت کرده ایم . باید به جای نشستن بر درگاه دانش و تکنولوژی تا محصولی جدید برایمان بیاورد ، به آغوش طبیعت از دست رفته مان باز گردیم . چگونه؟ شما بگویید تا من هم بگویم.

:نکته

June 05, 2005 | نظر شما (18)

<< قبلي

بعدي >>

چند پيغام برای شما