آسوده خاطرم که تو در خاطر منی ... گر تاج می فرستی و گر تیغ می زنی
خلقی به تیر غمزه خونخوار و لعل لب ... مجروح میکنی و نمک می پراکنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من ... مهر از دلم چگونه توانی که بر کنی
با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم ... محتاج پنجه نیست که با ما در افکنی
حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک ... عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک ... ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی
(گزیده ای از غزلی از سعدی)